سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آتشی که بر پا شد

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:16 عصر

ناپلئون در 15اوت1769،ساعت 9بامداد(12ساعت اینطرف و آنطرف فرقی نمیکند)،در خانه ای در جزیره«کورس»توسط یک عدد مادر به دنیا آمد.در آن زمان شغل اکثر مردم کورس شورش کردن بود.آنها مدام بر ضد فرانسویهایی که قصد حکمرانی به این جزیره را داشتند،شورش میکردند.بعد که فرانسویها رفتند،«جنواییها»آمدند.مردم بیکار کورس بر ضد آنها هم شورش میکردند.به طوری که فرانسویها و جنواییها تکلیفشان را یا این کورسیها نمیدانستند.وسط همین شورش کردنها بود که یهو ناپلئون به دنیا آمد.

بعد از اینکه ناپلئون حسابی دنیا آمد،پدر و مادرش تصمیم گرفتند که او را به مدرسه نظامی بفرستند،چون آینده درخشانی در شغل شریف شورش کردن برایش پیش بینی کرده بودند.همینطور هم شد.ناپلئون بعد از آشنایی کامل با انواع توپ جنگی،از مدرسه فارغ التحصیل شد.حالا دربدر دنبال جایی بود که آموخته هایش را آزمایش کند.از قضا،شهر«تولون»فرانسه در دست انگلیسیها بود.چی از این بهتر...هر چه فرانسویها به انگلیسیها میگفتند که بابا این شهر مال ماست،توی گوششان نمیرفت که نمیرفت.این فرصت خوبی بود تا ناپلئون خودی نشان دهد.او با توپخانه اش به جان انگلیسیها افتاد و شهر تولون را پس گرفت.انگلیسیها هم رفتند دورتر ایستادند و به انگلیسی گفتند:«الهی...شهر تولون کوفتتون بشه...!»بعد از این موفقیت ناپلئون به سمت فرماندهی توپخانه ارتش فرانسه منصوب شد.او هم هر چه توپ داشت، همراهش آورد و به سمت سلسله جبال«آلپ»رفت،تا با اتریشیها که ایتالیا در اشغال داشتند،بجنگد.حالا این اشغال ایتالیا چه ربطی به فرانسه داشته،الله اعلم...(فکر میکنم که اصولا غربیها عادت دارند،نخود هر آشی شوند).

ناپلئون قبل از حرکت،تصمیم گرفت یک سری کارهای نیمه تمامش را در پاریس انجام دهد و بعد برود.ناپلئون موهایش را شانه زد و رفت به خواستگاری«ژوزفین بوهارنه». دید که ای دل غافل ژوزفین جان،شوهر دارد.آدم عاقل که با زن شوهردار ازدواج نمیکند.تازه این ژوزفین خانوم گل ما از اشراف بود،به این راحتی ها پا نمیداد.ناپلئون با یک نقشه باحال،شوهر ژوزفین را به دستگاه گیوتین سپرد.از آنجایی که ژوزفین نمیتوانست،زن یک آدم بی کله باشد،زن ناپلئون شد.دو روز بعد ناپلئون به جنگ اتریشیها رفت و پدر آنها را در آورد.معلوم میشود که هر کس عروسی کند،دو روز بعد میتواند،اتریش را شکست دهد.

معمولا این جور وقتها،مثل همه وقتها آدمهایی پیدا میشوند که به طرف حسودی بکنند و عروسی را کوفتش کنند.در این مورد هم یک عده افسر وجود داشتند که چشم نداشتند ببینند،ناپلئون هم با ژوزفین ازدواج کند و هم ایتالیا را فتح کند.لااقل یکی از این دو کار را انجام میداد،قابل اغماض بود.نتیجه فکر افسر های حسود این شد که چون انگلیس،بزرگترین دشمن فرانسه است،بهتر است که به موقعیت او در شرق لطمه وارد شود.بنابراین بهتر است که ناپلئون برود و مصر را که مستعمره انگلیس است،تصرف کند و انگلیس آنقدر بدون مستعمره باقی بماند که کف کند. بعلاوه با این کار دست ناپلئون را توی پوست گردو میگذاشتند و او حالاحالاها نمیتوانست به فرانسه برگردد.اما حسود هرگز نیاسود!!!

ناپلئون در 19 مه 1798 ،با یک عالمه سرباز راه افتاد.او سر راهش جزیره«مالت»را که پر از شوالیه هایی بود که داشتند،شوالیه بازی میکردند،تسخیر کرد و به سرعت به سمت مصر رفت.یکی نبود بگوید آخه مرد حسابی،میخواستی مصر را تصرف کنی،به مالت چه کار داشتی؟ناپلئون و سربازانش چند ماه روی آب سرگردان بودند،تا اینکه به«اسکندریه»رسیدند.وقت پیاده شدن،ناخدا گفت:«زودتر بروید مصر را بگیرید که خیلی کار داریم»سربازان ناپلئون نصفه شب سرشان را انداختند توی بیابان و در فضایی کاملا خیال انگیز،در میان شن و خاک و دسته های گنده خرمگس،به طرف  «قاهره»پیشروی کردند.وضع خیلی دشواری بود.مصریها تمام چاههای آب سر راه سربازان ناپلئون را با خاک و سنگ پر کردند.با هر فلاکتی بود،سربازان ناپلئون پیشروی کردند و«مراد بیک»را هم دستگیر کردند(زیاد به فکر مراد بیک نباشید،چون خودم هم او را توی گیر و دار تسخیر مصر،گمش کردم).

ده روز بعد،هنوز عرقش خشک نشده به او خبر دادند که ناوگانش را انگلیسی ها به کلی نابود کردند.ای بخشکی شانس...!او بخاطر اینکار یک سال در مصر ماند و هر روز می آمد،دم ساحل و به وطنش(بعلاوه جاه و مقام و ژوزفین و...) فکر میکرد.که یهو از فرانسه پیامی رسید:«آب دستته،بذار زمین و بیا فرانسه که باهات کلی کار داریم» ناپلئون هم چند تا کشتی قراضه پیدا کرد و راهی فرانسه شد.مردم سر از پا نمیشناختند و به استقبالش آمدند،حتی آن افسرهای حسود.ناپلئون لبخند زورکی میزد و زیر لب میگفت:«خدمتتون میرسم...منو دنبال نخود سیاه میفرستین،هان؟ عقربای بیابون پدرمو درآوردن!»

بعد ناپلئون شروع کرد به اصلاح امور.حالا اصلاح نکن و کی اصلاح بکن...در آن زمان فرانسه دو مجلس داشت.یکی«سنا»و آن یکی هم«شورا».بعد از جنگ قاهره دو مجلس احساساتی شدند و به ناپلئون پیشنهاد فرماندهی کل ارتش را دادند.اما ناپلئون از حق خودش گذشت و در اقدامی جوانمردانه به مجلس حمله کرد.امروزه به این سوسول بازیها اصطلاحا«کودتا»گفته میشود.بعد ناپلئون به انگلیسیها نامه نوشت که دعوا بس است،بیایید صلح کنیم.اما انگلیسیها گفتند:«عمرا».ناپلئون،اول برنامه ای چید تا بعدا سر فرصت حساب انگلیسیها را برسد.برای این کار قوانینی تصویب کرد که براساس آن به کسانی که کارهای سخت و خطرناک انجام دهند،پاداش داده شود.بنابراین همه کسانی که ازدواج میکردند،پاداش حسابی میگرفتند.

ناپلئون وقتی دید که از انگلیسیها خبری نیست.دوباره سراغ جنگ با اتریشیها رفت. اصولا ناپلئون هر موقع بیکار میشد،یک جنگ درست و حسابی با اتریشیها راه میانداخت.او برای این کار از گذرگاه سخت و بلند«سن برنارد»استفاده میکرد.این گذرگاه همان جایی بود که مرحوم«هانیبال»از آنجا به ایتالیا حمله کرده بود.از آنجایی که آدم در هر رشته ای که تحصیل میکند،باید سعی کند که آن را به کار بگیرد،ناپلئون هم سپاهیانش را مجبور کرد که توپهای به آن گندگی را همراهشان بیاورند.ناپلئون دستور داد سپاهیانش تا میتوانند،طبل بزنند.او اعتقاد عجیبی به صدای طبل داشت و معتقد بود باعث هیجان میشود که سربازان سریعتر به جلو حرکت کنند.اما من میگویم که به خاطر هیجان نبوده،بلکه به خاطر این بوده که سربازان زودتر از شر صدای گوش خراش طبل خلاص شوند.اگر این طور بود،الان دولتها اینقدر خرج هواپیما و...نمیکردند. چند تا طبل میخریدند و سه سوته میرسیدند به محل مورد نظر.به هر حال با هر جان کندنی بود،ناپلئون و سپاهیانش به اتریش رسیدند.اتریشها دیدند که صدای گوش خراش طبل می آید و گفتند:«این دیگه کدوم دیوونه ایه...بهتر تسلیم بشیم»ناپلئون به پاریس برگشت و برای احتیاط چند تا طبل نواز خوب در اتریش گذاشت که هوس شورش نکنند.

شش روز بعد،ناپلئون و ژوزفین داشتند اپرا تماشا میکردند که به جانش سوءقصد شد.ناپلئون از این عمل خیلی خوشحال شد،به هزار و یک دلیل.دلیل اول اینکه او اصلا نمرد.دلیل دوم اینکه میتوانست مخالفانش را متهم کند که چشم دیدن او را ندارند و کلا میخواستند که او را بکشند...و دلیل هزار و یکم اینکه او اصلا نمرد.

در این زمان فرانسه بشدت قوی شده بود،اما چون ناپلئون برای کشورگشایی خیلی این طرف و آن طرف رفته بود،بی پول شد.بنابراین مجبور شد که مستعمره«لوئیزیانا»را به آمریکاییها بفروشد.حالا ناپلئون پولدار بود و میتوانست جاهای زیادی را بگیرد و وقتی که بی پول شد، بفروشد.اما انگلیسیهای نامرد دستش را خواندند و این فکر بکر را زهرمارش کردند.ناپلئون نقشه دیگری کشید.او این بار سربازانش را به عنوان کاشف علمی،راهی استرالیا کرد،تا آنجا را هاپولی کنند.اما انگلیسیها فضولی کردند و مانع پیشرفت ناپلئون شدند.ناپلئون تصمیم گرفت که با آنها بجنگد.او سربازان را سوار 1300 کشتی کرد،اما وسط کار پشیمان شد.گویا خواب وحشتناکی دیده بود.تا پایش به فرانسه رسید ،از دولتمران خواست که به او اصرار کنند که تاج و تخت پادشاهی را به سر بگذارد.دولتمردان عزیز هم چنین کردند.

سابق رسم بر این بود که هنگام تاجگذاری،پادشاهان پیش«پاپ»میرفتند.اما ناپلئون سنت شکنی کرد و دستور داد که پاپ را پیش او بیاورند.برای اینکه زهرچشم هم بگیرد،همان روز از قصد رفت شکار.پاپ هم که توی خیابان داشت از سرما میلرزید گفت:«پس کو این ناپلئون جون من که تاجو بذارم سرش و خلاص بشم»بالاخره سر و کله ناپلئون هم پیدا شد و تاجگذاری کرد.بعد هم که«بتهوون»خودمان سمفونی «یادبود یک مرد بزرگ»را برایش اجرا کرد.من اگر جای بتهوون بودم،سمفونی «مرتیکه، مگه بیکاری که مردمو معطل میکنی...!»را اجرا میکردم که هم شاد است و هم پند آموز.بعد از تاجگذاری نمیدانم چی شد که اتریش دم در آورد و با روسیه متحد شد،تا با فرانسه بجنگد.احتمالا چشم دیدن تاجگذاری ناپلئون را نداشتند.ناپلئون این بار هم اتریش را شکست داد،تا اروپا به غیر از انگلیس و مستعمراتش زیر نفوذ او باشد و هر جا که دلش میخواست برود،شکار کند.

ناپلئون تصمیم گرفت،برای اینکه تنوعی در جنگهایش بدهد،به پرتغال حمله کند.او از بس با روسیه و اتریش و انگلیس جنگیده بود حالش به هم میخورد.پرتغالیها که حال و حوصله جنگیدن نداشتند،انگلیسیها را روانه کردند.ناپلئون هم که حالش گرفته شده بود،دوباره رفت سروقت اتریشیها و برای چندمین بار شکستشان داد و با دختر خل و چل امپراتور اتریش ازدواج کرد،چون آن وقتها ازدواج یکی از مهمترین راههای جلوگیری از جنگ بین کشورها بود(من هرچی توی کتاب تاریخ دنبال ژوزفین گشتم تا درباره هوویش از او بپرسم،پیدایش نکردم).

بعد ناپلئون تصمیم گرفت که همین کار را با روسیه بکند.اما«تزار»روس دختر دم بخت نداشت که مانع جنگ شود.بنابراین ارتش فرانسه در سال 1829 وارد خاک روسیه شد.از همین جا بود که ناپلئون ما بدبخت شد.روسهای نامرد هر چه سر راه ناپلئون و سربازانش بود،سوزاندند و نابود کردند.سپاهیان ناپلئون هم مجبور شدند اسبهایشان را بخورند.بعدا یادشان آمد که ای دل غافل حالا که اسب ندارند،توپهای به آن گندگی را چه جوری جابجا کنند.روسها هم که آنها را بی توپ دیدند،در اقدامی جوانمردانه به آنها حمله کردند،ولی شکست خوردند و قهر کردند.ناپلئون به سمت«مسکو»رفت.اما شهر خالی بود.حتی یک راس روس هم پیدا نمیشد.ناپلئون دید که سردش شده، مسکو را آتش زد تا گرم شود.حالا فرانسویها مانده بودند و یک کشور تسخیر شده خالی از سکنه.ماندن فایده نداشت.خسته و کوفته برگشتند،پاریس.ناپلئون به پاریس رسید و از فرط خستگی رفت که بخوابد.هنوز سرش را روی بالش نگذاشته بود که گفتند،روسیه و اتریش متحد شده اند و حمله کردند.عجب.نامردهایی هستند این اتریشیها..!پس دختر امپراتور چی شد...؟!آدم از پدرزنش هم رودست بخورد...!پدرزن هم پدرزنهای قدیم...!

از اینجا به بعد زندگی ناپلئون عین فیلمهای عبرت آموز هندی است.او چند باری به انگلیس و اتریش و...حمله کرد و آنقدر دور خودش چرخید که انگلیس و متحدانش،او را گرفتند و به«سنت هلن»تبعیدش کردند.ناپلئون هم در آنجا دفترچه خاطراتش را نوشت و شخصا اقدام به فوت کرد.

از زندگی پربار ناپلئون نتیجه میگیریم که هر کس مثل ناپلئون،با انگلیسیها کل کل کند و دم به ساعت با اتریش بجنگد و با دختر امپراتور اتریش ازدواج کند و...آدم را میگیرند،میبرند،سنت هلن که دفترچه خاطرات بنویسد.


 

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:12 عصر

پرسشهایی سخت

یا ندارد پاسخ،

یا اگر هست مبهم.

برگه ام را سیاه کردم فقط...

پاسخش را نمی دانم...

...می شوم مردود.

مال خود بود برگه ی هرکس.

ای وای...

تمام شد امتحانم...

امروز جوابی باید.

برگه ام...

برگه ام،برگه ی ندامت بود

من قطره ای از دریا بودم،

امروز قیامت بود.

                                      «ساعت 17:14 ، 7 دقیقه تا اذان، 27/8/84»


 

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:11 عصر

من خاطره های خیلی زیادی از بچگیم دارم.حتی از دو سالگیم...نمیدونم از بچه ها چه تصوری دارین...اما مطمئنم که بچه ها رو پاکترین آدما میدونین.اونا گناهی مرتکب نمیشن.دنیای اونا مثل برف سفیده.مثل قلبشون...مثل رودخونه جاری و زلالن.واسه همینه که میگن(خدای ناکرده)اگه بچه ای بمیره،یه فرشته متولد میشه...زندگی از دریچه نگاه اونا به قدری قشنگه که مثل بهشت میمونه...

راستی میدونین واسه چی پشت لب بالایی هر آدمی،یه چاله کوچولو هست؟واسه اینه که میگن،خدا راز خلقت رو فقط به بچه ها میگه.واسه همینم وقتی یه بچه دنیا میاد،خدا یه فرشته رو مامور میکنه که بره اون راز رو به اون بچه بگه.وقتی گفتن بچه ها با گریه شون میخوان همه رو از اون راز باخبر کنن،اما فرشته مهربون انگشتشو پشت لب بچه میذاره و میگه هیس...

خیلی دلم میخواد بچه باشم.اونقدر تو این دنیا دورنگی و ریا هست که حالم داره از زندگی به هم میخوره.آدما اونی نیستن که باطنشونه.اکثر آدما نقاب به صورت دارن. وقتی قراره که بین این همه نقاب پوش خودت باشی...یه بچه...همه فکر میکنن که چه راحت میشه سرشو کلاه گذاشت.حرفای آدمو نمیفهمن...از پشت خنجر میزنن... من نه«هاروت»هستم و نه«ماروت».از درخت گندم هم که شاخه ای نچیدم.پس چرا اینجام؟من نه حوری میخوام...نه آب چشمه کوثر...نه میوه درخت طوبی...من از خدا میخوام اونایی رو که دوستشون دارم،دوستم داشته باشن...از خدا یه دل خوش میخوام...از خدا میخوام لحظه مرگ،با دلی پر از یقین بمیرم...از خدا میخوام پیش خودش یه آلونک دو متری بهم بده...همه اینایی که خوندین و میخونین،درد دل یه تنهاست.

چند شب پیشا از صدقه سر بانو،یاد بچگیام افتادم...شیرین بود مثل عسل.اون شب خواب بچگیامو دیدم.خواب گربه کلندک...خواب مغازه بازیها...خواب کلاس اول و دومی که هیچ وقت مشق ننوشتم...خواب اون جشن تولد و عکس دوتایی که منو با چه سکراتی پیش اون کسی نشوندن که از ته دل دوستش داشتم،اما امتناع میکردم... خواب شالیزار و بارون...و خیلی چیزای دیگه.

اون شب تو خواب،با دل خودم حرف زدم.با زبون یه کودک بیست و چند ساله... اسم اونو نه شعر میذارم و نه نثر...فقط یه درد دله با خودم و خدای خودم.میدونم...پر از اشکاله،همشو قبول دارم.حتی اونو ویرایش نکردم که معنی و حسشو از دست نده. شاید واسه یه بارم که شده یکی به درد دل اصلی من گوش بده...

بچه ها و آدم بزرگا

چقدر تنگه دلم...

تنگه برای بچگیم...

بچگیا چه حالی داشت...

پر بود از رنگای شاد

اما چه سود...

اون روزا دیگه هیچ وقت نمیاد

دوست ندارم بزرگ بشم

بچگی عالمی داره...

که آدم بزرگا ندارن

بچه ها عاشق همن

ولی اونا...همدیگه رو دوست ندارن

دوست دارم بچه باشم

اما هیکلم گنده شده...

چه جوری خودمو کوچیک کنم؟

چه جوری...؟

باید پا به رویا بذارم...

برم به زمون کودکی

یادش بخیر،قایم موشک...

بازی گرگم به هوا...

بازی دزد و پلیس...

گل کوچیک تو کوچه ها...

تا دم غروب

همشون یه خاطره ان

خاطره ای سبز و قشنگ

مال زمون بچگی

الان دیگه گنده شدم

بچگی شده واسم گله

گله از آدمای مثلا بزرگ...

کسایی که اصلا اونا رو دوست ندارم

آدم بزرگا چیزای خوبو،زودی فراموش میکنن

حتی راز خلقتو...

رازی که خدا،می سپاره به فرشته هاش...

تا بیان به بچه ها بگن

فرشته هام وقتی بچه ای دنیا بیاد

خیلی آروم میرن بالا سرش...

راز خلقتو میگن

بعدم واسه اینکه جایی درز نکنه...

هیس میگن و...

با انگشتای نازک و بلندشون

چاله ای پشت لب اونها میکارن

اما وقتی آدما گنده میشن...

همه چیزو از یاد میبرن

آدم بزرگا هیچ وقت عاشق نمیشن

اونا عاشق پول و چیزای ظاهری ان

آدم بزرگا هیچ کسی رو واسه خاطر دلش دوست ندارن

اونا وقت دارن فوتبال ببینن...

یا روزنامه سیاسی بخونن

اما هیچ وقت،وقت ندارن،واسه بچه ها قصه بگن

آدم بزرگا بلدن فقط دروغ بگن

دروغم پشت دروغ

یه کارتون میسازن

اسمشو میذارن«پینوکیو»

بعد به بچه ها میگن:«دروغ نگین...»

اما وقتی یکی زنگ میزنه که حوصلشو اصلا ندارن...

میگن بگو:«رفته بیرون...»

آدم بزرگا به بچه ها میگن:«سر سفره غذا حرف نزنین»

اما خودشون...

هرچی حرف یادشون میاد،سر سفره غذاست

آدم بزرگا خودشونو دسته بندی میکنن...

دسته های زن و مرد...

عرب و ترک و عجم...

سر چیزایی الکی،با همدیگه دعوا میکنن

خودشون میگن:«گفتگو و حق بشر...»

بعدشم به همدیگه بمب و موشک میزنن

قتل و غارت و تجاوز به عنف

شده یه کار عادی واسشون

وقتی اشتباهی میکنن...

میگن اشکال نداره،بچگی کرده دیگه

بچگی شده،مساوی حماقت واسشون

اما نمیدونن اگه...

دوتا بچه رو توی اتاقی بذارن...

یکیشون اسراییلی،اون یکی هم فلسطینی...

بچه ها همبازی میشن

انگاری همزبونن با هم دیگه

اگه دو تا بچه رو تنها بذاری...

نمیلرزه عرش خدا...

خدا نیاره اون روزو...

که دوتا آدم بزرگ،با هم دیگه  تو یک اتاق تنها بشن

آدم بزرگا پر از نیرنگ و ریا و شهوتن...

اونا همدیگه رو دوست ندارن...

اونا خدا رو هم دوست ندارن....

اندازه مامان بابا...

اندازه اسباب بازی زمون بچگی...

آدم بزرگای بی معرفت...

خدا رو اندازه«بستنی»هم دوست ندارن

واسه همینه میخوام بچه باشم

واسه همینه که میگم:

آدم بزرگا خیلی بدن...

خیلی بدن...

خیلی بدن...


 

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:9 عصر

منتظرش بودم...پس از مدتها انتظار آمد.دیدارمان کوتاه بود،اما چنان تاثیری بر من گذاشت که تا پایان عمر،همراهم است.رو در روی هم،از همه چیز گفتیم.آن شهروند پاک نهاد کاینات میگفت و من میشنیدم...از عشقی پاک،از آرزویی بربادرفته و از امیدی که در دلم کاشت و...تقدیر چیزی است که به آن اعتقاد دارم.تحمل رنج را برایم آسان میکند.او...او...او...فقط اوست که با همه دلم با او سخن میگویم.شاید اگر نبود،تنهاترین تنها بودم.به قول استاد شریعتی:«اگر تنهاترین تنها شوم،باز هم خدا هست».اما من که شریعتی نیستم.دل کوچک من طاقت این محنتهای بزرگ و پی در پی را ندارد.کجاست راه گریزی...؟

صدایش آرامم میکند.چشم در چشم این دلخسته از دورنگیهای مردمان بی مهر، میگوید:«چاره،گریز از مشکلات نیست.فراموش کردن هم دردی دوا نمیکند که باز، ناخودآگاه به سراغت خواهند آمد.چاره،درک و قبولاندن مشکلات به خود است،تا در فرصتی مناسب،چاره ای درست برایش بیاندیشی...».پر است از انرژیهای مثبت. دستم را میگیرد.دستان همیشه سردم،با گرمای دستان پرامیدش،جانی دوباره میگیرند.مرا غرق امید میکند.این بار جنس حرفهایش،جنس دیگریست.دلم را میلرزاند...

بهار است و موسم دل سپردن به دامان طبیعت.به میعادگاه کودکی میرویم.گرچه میعادگاه کودکی به جبر زمانه تنها شده،اما بهار آن را به رنگهای بهاریش آراسته. مویی می افشاند و میخواهد که عکس بگیرد.می پایم که غریبه ای،نامحرمی نبیندش.لای گلهای سرخابی آرام می ایستد.دوست دارد که مناظر پس زمینه عکس، گویای زیباییهای بهار باشد،اما برای من،وجود او بهار را زیبا میکند.بهار با او بهار است. گلی سرخابی رنگ میچیند که به موهایش بزند.اما آن گل،لای موهای تیره اش گم میشود.گلی زرد چیدم و پیشنهاد دادم که این گل بیشتر به چشم می آید.قبول کرد... وانمود میکردم که دوربین را تنظیم میکنم.گویی فرشته ای هبوط کرده است.دوست داشتم،دوربین،به جای 24 قطعه فیلم،24000تا داشت.وقتی او را میبینم،صدایش را میشنوم...به خدا نزدیکترم.احساس میکنم که در کنار او پاکترم.با او زمان به سان پلکی بر هم نهادن،میگذرد.آماده رفتن میشویم.در راه،دست در دستان یکدیگر،از سهراب میخواند:«من مسلمانم...قبله ام یک گل سرخ...»

...حال وقت وداع است و رفتن.وداع جسم با جسم.میدانم که او همیشه در قلب من است.هدیه ای زیبا و مثل خودش بی آلایش،به من میدهد.من نیز جمله پایانی نوشته اش را که پشت هدیه اش نوشته،در دل،رو به او میگویم:«با عشق و نور و شادی... بیشتر باش و کمتر نباش...»


 

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:4 عصر

بگذریم...بعد از داستان هامان،توی این فکر بودم که یه داستان بنویسم که اگه از اون بهتر نباشه،حداقل بدتر نباشه.داستانی که میخونین قرار نیست روایتی خاص از یه واقعه(مثل هامان) داشته باشه.میخواد یه اتفاقی رو که ممکنه همین طرفا اتفاق افتاده باشه،روایت کنه.آدماش،آدمای اطرافمون هستن و اتفاقات اونم یه جایی... واسه کسی(نه لزوما واسه من)اتفاق افتادن و من به فراخور نیاز داستان اونا رو آوردم.نخواستم هفت وادی عشق رو به تصویر بکشم که اونا واسه دنیای اساطیره و من از دنیای واقعی مینویسم.فقط خواستم عشقی پاک رو به تصویر بکشم و مطمئنم که بارها و بارها،واسه خیلیها اتفاق افتاده و یه اتفاق بهتر که بهترین بهانه بود تا این داستانو به خاطر اون بنویسم.پویا و ستاره دو شخصیتی هستن که با اونا توی این داستان آشنا میشین.پویا در طلب عشقی پاکه و میخواد به مقصد برسه ولی ممکنه که اشتباه بکنه.اگه راهنما داشته باشه،حتما به مقصد میرسه.ستاره هم واسه من نماد همسریه که آرزوی هر پسر ایرونیه.منظورم ماشین بشور بساب نیست.اونی که با حضورش،محیط خونه رو امن و آروم میکنه.ممکنه که تحصیلات بالا و شغل هم داشته باشه.گرچه خودش یه تکیه گاه مطمئنه،اما میخواد که یه تکیه گاه داشته باشه...که میگن:«گل نه از خار جداست،گل بی خار خداست»

بوی سیب

فروشنده زن،لباس رومنزلی دخترانه ای را که نارنجی تیره و پاییزه بود،کادوپیچ کرد و در ساک دستی گذاشت و تحویلم داد و رو به ستاره گفت:«قدر نامزدتو بدون.خیلی پسر خوبیه.پیداست خیلی هم دوست داره»ستاره لبخندی زد و گفت:«خودم میدونم. اگه پسر خوبی نبود که دستم توی دستش نبود»و دستم را به گرمی فشرد.

از بوتیک که درآمدیم،ستاره با ناراحتی گفت:«آخه پویا جان...من فقط گفتم قشنگه، نگفتم که اونو بخری...»ساک دستی را دستش دادم و گفتم:«حالا که خریدم.چی کار کنم؟...پس بدم؟»ستاره برعکس اکثر دخترها در دوران نامزدی اصلا دوست نداشت که دوست پسرش برایش زیادی خرج کند.دلیلش هم این بود که اگر حالا ولخرجی کنیم،بعد از ازدواج نمیتوانیم زندگی راحتی داشته باشیم.البته حق هم داشت،من خیلی ولخرج بودم و او خیلی قانع.

هر جور که نگاه میکردم،همان گمشده ام بود.مرا برای خودم می خواست،نه برای خودش.مهربان،بی ریا،کدبانو...زن زندگی ام بود.آنقدر دست نیافتنی بود که گاهی اوقات فکر میکردم که لیاقتش را ندارم.اما او فقط مرا به عنوان تنها تکیه گاهش قبول داشت...یعنی شوهرش.و این به من اطمینان خاطر میداد.

خیلی ساده آشنا شدیم.هر دو ترم اول کارشناسی بودیم.جزوه زبان من کامل نبود و هفته بعد هم امتحان داشتیم و جزوه او کامل.کم کم  با هم آشنا شدیم.بیشتر و بیشتر.آنقدر که قرار است عید سال آینده به خواستگاری اش بروم...خدا خدا میکنم که هرچه زودتر عید شود.


دلم گرفته بود و یک خلا بزرگ در خودم احساس میکردم که نمیدانستم چیست. سهند،رفیق و تنها هم خانه ام،خانه نبود.رفته بود،تهران و تا دو سه روز دیگر هم

نمی آمد.تصمیم گرفتم که ستاره را به خانه دعوت کنم.قصد بدی هم نداشتم،فقط میخواستم با هم باشیم.آن روز ساعت 18:00 کلاس داشتیم.او هم مثل من در خانه دانشجویی زندگی میکرد.زنگ زدم،گفتم:«آماده باش...بعد از کلاس بریم خونه ما»چند باری آمده بود،اما باز گفت:«آخه همسایه ها هیچی نمیگن؟...»گفتم:«چی میخوان بگن؟...زنمی...»لبخند رضایتش را از پشت تلفن میدیدم.قبول کرد که بیاید.

ساعت 19:45 کلاس تمام شد.روزهای آخر پاییز بود و از غروب به بعد هم،اراک عینهو  شهر اموات.با حفظ تمام جوانب احتیاط وارد خانه شدیم و رفتیم داخل.یادم آمد که آشغالها را دم در نگذاشته ام.تا رفتم و برگشتم،ستاره لباسش را عوض کرده بود. همان لباس نارنجی که برایش خریده بودم به تن داشت.داشتم توی اتاق لباسم را عوض میکردم که گوشی ستاره زنگ خورد.خسته بودم.استاد بدجوری روی مخم راه رفته بود.روی تخت ولو شدم.یک لحظه خوابم برد.نیم ساعتی خوابیدم.از خواب که بیدار شدم،پتو رویم بود.ستاره گذاشته بود.بلند که شدم،فضای خانه عوض شده بود. اصلا در خانه ای که زن در آن باشد،رنگ و بوی دیگری دارد.خواب هم چندان تاثیری نداشت.یک پک سیگار حالم را جا می آورد.رفتم و از توی کمدی که ته اتاق بود،یک نخ سیگار برداشتم و با فندک روشن کردم.اصلا یادم نبود که به ستاره قول دادم که سیگار را ترک کنم.ستاره برافروخته از آشپزخانه آمد و گفت:«مگه تو قول نداده بودی که ترک کنی؟»تازه یادم آمد...اااااه.سریع خاموش کردم و گفتم:«اصلا یادم نبود...بابا بعد هفت ماه و نوزده روز که یه دونه اشکالی نداره...»ستاره گفت:«تعداد روزایی که نکشیدی یادته،بعد انتظار داری که ترک کنی؟»بعد لحنش را خیلی آرام کرد و گفت: «پویا جان...اگه میگم نکش،بخاطر سلامت خودته...»حرف حساب جواب نداشت.  چشم جانداری گفتم و سیگار مچاله شده را به سطل آشغال انداختم.نمیدانستم چه کار کنم.CD-MAN را روشن کردم و یک CD گذاشتم که بخواند.ستاره ماکارونی را گذاشته بود که دم بیاید.غذا نیم ساعت دیگر آماده بود.از آشپزخانه که فارغ شد،یادش آمد که نماز مغرب و عشایش را نخوانده.سریع وضو گرفت و با مهر کربلایی که همراه او بود،نماز خواند.نمازش تمام شد.مشغول دعا بود که به شوخی گفتم: «سلام ما رو هم رسوندی؟»به کنایه گفت:«چرا خودت سلام نمی رسونی که منت منو نکشی؟»تا حالا او را سر نماز ندیده بودم.نمیدانستم که نماز میخواند.در آن لحظه احساس کردم که از من دور است،اما میکوشد که مرا به سوی خود بکشد،ولی چیزی نمیگفت.من هم رغبتی نشان ندادم که صحبتی در این باره با هم داشته باشیم.

ستاره همچنان مشغول دعا بود.صلواتی فرستاد و مهرش را بوسید و نمازش را تمام کرد.ماکارونی دم کشیده بود.ستاره مثل فرفره سفره را آماده کرد.فقط پارچ آب و نمکدان را نیاورده بود.مرا از هپروت بیرون آورد وگفت:«تو که همش تو خیالاتی... نمیدونم واسه چی به من گفتی بیام؟پاشو آب و نمکدونو بیار»سر سفره نشست،تا غذا را بکشد.تازه به خودم آمدم.دستپختش عالی بود.پس از مدتها که به خانه نرفته بودم،چنین غذایی می چسبید.غذا که تمام شد،سفره را جمع کردیم.وقتی داشتم با دستمال،سفره را تمیز میکردم،ستاره مشغول شستن ظرفهای شام و ظرفهای مانده شد.کارم را که تمام شد،فکر کردم،او را به خانه دعوت کردم...غذا پخته...اگر ظرف بشوید،واقعا نامردی است.سفره را روی یخچال گذاشتم و از پشت به او نزدیک شدم.آن قدر مشغول کار بود که متوجه من نشد.سینه ام را به کتفش چسباندم و دستم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم:«خانومی...خسته شدی...من میشورم...تو مهمونی...»ابرویی بالا انداخت و گفت:«حالا وقت زیاد داری که ظرف بشوری.امشب بهت آوانس دادم»هر چه از من اصرار،از او انکار.بالاخره برنده شد.موهایش را که روی شانه اش افتاده بود کنار زدم و گردنش را بوسیدم و بوییدم.نفسم مورمورش کرد.شانه هایش را به گردنش چسباند و خیره به چشمانم نگاه کرد.طاقت خیره شدن به چشمان سیاهش را نداشتم.چشمانم را دزدیدم و گفتم:«خانومی...دوست دارم» لبخند شیرینی زد و گلبوسه ای در گونه ام کاشت.نگاهش گویای همه چیز بود.گونه ام را به گونه اش چسبانم،نفس عمیقی کشیدم و او را به خودم فشردم.که یکهو بووووم.بدجور شوکه شدیم.یکی به پنجره میکوبید.ستاره از ترس،سخت در آغوشم گرفت.میخواستم ببینم کیست،اما ستاره نمیگذاشت.فکر کردم خطری ما را تهدید میکند.دل به دریا زدم و رفتم.گنجشکی زخمی به پنجره خورده بود و زور میزد که پرواز کند،اما نمیتوانست.گرفتمش و به داخل آوردم.ستاره وقتی متوجه که فقط یک گنجشک کوچولو بوده،خیلی خوشحال شد،اما وقتی که بال زخمی اش را دید با ناراحتی پرسید:«پارچه تمیز ندارین؟»با سر جواب مثبت دادم.برای شوخی دست خیسش را روی لباسم خشک کرد و پرنده را از من گرفت.رفتم یک پارچه سفید و تمیز آوردم.توی هال منتظرم بود.با هم نشستیم و بال پرنده را بستیم.پرنده را با جعبه و همراه آب و دانه در گوشه اتاق گذاشتم.

چند دقیقه ای بین ما سکوت حکمفرما بود.رو به ستاره گفتم:«یه چند وقتیه که مخم بدجور مخم قفل کرده...نمی دونم واسه چی؟...اگه بهت گفتم بیای واسه همینه... همش منتظر عیدم...کی میشه؟...»نگاهش غرق خواستن بود.حرفهایی داشت که به زبان نمی آورد،اما من به گوش جان میشنیدم.گفت:«باید بری سفر...مثلا شمال پیش پدر و مادرت...یا اینکه...»قسمت دوم حرفش برایم علامت سوال بود.پرسیدم:«یا اینکه چی؟»گفت:«دانشگاه یه اردو گذاشته واسه مشهد.اتوبوس دخترا یه روز زودتر از پسرا راهی میشه.اگه اسم بنویسی و اسمت در بیاد،هم فاله هم تماشا.هم اینکه شایدم دلت یه خورده سبک بشه»پرسیدم:«تو هم می آی»گفت:«منم اسم نوشتم،خدا کنه اسمم در بیاد»تا حالا اماکن مذهبی را تجربه نکرده بودم.اینکه همراه ستاره باشم برایم لطف داشت.به دلم افتاد که به این سفر بروم.نمیدانم برای چه عطش این سفر هر لحظه در من بیشتر میشد.آن شب سعی میکردم که هر بحثی را به مشهد ربط دهم.برای ستاره هم تعجب آور بود که من ظرف چند دقیقه این قدر متحول شده ام.

گذشت و گذشت.به خودم آمدم.ساعت 23:45 بود.دراز کشیده بودم و بالش هم زیر سرم.ستاره روی سینه ام خوابش برده بود.شده بود عین فرشته ها.با اینکه دوست نداشتم او را از خواب ناز بیدار کنم،اما بیدارش کردم تا در اتاق روی تخت بخوابیم.

فردای آن روز اولین کاری که کردم،رفتم امور دانشجویی پیش آقای یاری و ثبت نام کردم.غافل از اینکه همه اش سر کاری بود.بعدا توسط یکی از دوستانم به نام مهران که کارمند خود دانشگاه بود،فهمیدم که همه این اسم نوشتنها فرمالیته است و اسم من خط خواهد خورد.فردای آن روز دانشگاه به اسم قرعه کشی اسم همه را خط زد و اسم آنهایی را که میخواست جایگزین کرد،حتی آنهایی که اسم ننوشته بودند.خفه بابا...فقط میخواستید لیست پر کنید.ما بوق تشریف داشتیم،بله...ای[...].طبعا اسم من هم خط خورد.اما دوستم مهران به من اطمینان داد که با او به مشهد میروم.


ساعت 15:30 بود.نیم ساعت مانده بود،تا اتوبوس حامل دختران راهی مشهد شود. ساک ستاره دستم بود و عوض اینکه به راهم نگاه کنم،به ستاره و شوقی که توی چشمهایش بود،نگاه میکردم...حالا دیگر وقت خداحافظی بود.ستاره سوار اتوبوس شد.عجب هجومی برای سوار شدن در اتوبوس بود.آنهایی که اسمشان در لیست بود،خندان و بی معطلی سوار میشدند.ما آنهایی که اسمشان از لیست خط خورده بود،سعی میکردند که به هر نحوی سوار اتوبوس شوند.یکی از آنها خیلی توجهم را جلب کرد.او با گریه و التماس از خانم صدری که مسئول اردوی دختران بود،میخواست که او را ببرد.او هم نامردی نکرد و با وجود چندین جای خالی او را نبرد.اتوبوس ساعت 16:00 حرکت کرد.این بار دوری از ستاره چقدر سخت بود...این را از همان لحظه اول احساس کردم.تنها امیدم این بود که فردا به مشهد میروم.

حالا دیگر فردا شده بود و روز موعود.انتظار من از جنس دیگری بود.پیش مهران رفتم. اما از آنجایی که اگر من به اقیانوس آرام هم بروم،در جا آبش خشک میشود،مهران بهانه آورد:«خواهرم و شوهرش از مکه اومدن...من نمیتونم بیام»بخشکی ای شانس. آنقدر اعصابم خرد بود که از دانشگاه تا خانه را پیاده گز کردم.حتما قسمت بوده...ولی آخر چرا من...؟هنوز به خانه نرسیده بودم که ستاره زنگ زد و بعد از حال و احوال، داغ دلم را تازه کرد:«تازه رسیدیم...از خوابگاه ما،حرم پیداست...ما هم تا نیم ساعت دیگه میریم حرم...پویا،جات واقعا خالیه...».با صدایی دورگه گفتم:«اسمم خط خورد...»از طرز حرف زدنم فهمید که خیلی ناراحتم و برای اینکه از دلم دربیاورد،گفت:«عیب نداره...ایشالله بعدا دونفری با هم میریم...»دیگر حرفی نداشتم.یک خداحافظی خشک و خالی و بعد قطع کردم.ساعت 14:30 به خانه رسیدم.حوصله لباس عوض کردن نداشتم.همانطور روی تخت ولو شدم.از بس که اعصابم خرد بود،با اینکه خسته بودم،خوابم نمیبرد.

سر و صدایی آمد.توجه نکردم.سهند را بالای سرم دیدم.با قیافه ای کج و کوله مرا ورانداز کرد و گفت:«تو اینجایی...هم رشته هات میگفتن اسمت واسه مشهد دراومده...من داشتم میومدم،بچه ها داشتن دم در دانشگاه،اتوبوس سوار میشدن...»ساعت را نگاه کردم،15:45 بود.آخر الان باید میگفتی...حداقل زنگ میزدی...سرسری یک چیزهایی برداشتم و راهی شدم.حالامگر ماشین گیرمی آید... یکی گیرآمد،اما پر.از شدت عجله نفس نفس میزدم.راننده میانسال بود.چهره مهربانی داشت.با تعجب پرسید:«چرا اینقدر هن هن میکنی؟»گفتم:«راهی مشهدم...اتوبوس تا پنج دقیقه دیگه حرکت میکنه...»لبخند پرمعنایی زد و بلند گفت:«مسافرای عزیز... این جوون،راهی امام رضا(ع)ست.عجله هم داره...حاضرین که اول اونو برسونم...» همه جواب مثبت دادند و آقای راننده گازش را گرفت و مرا به شرط دعا و نایب الزیاره بودن،با سلام و صلوات بدرقه ام کرد.دم در دانشگاه پیاده شدم.بدو بدو رفتم،پیش آقای باقری.

آقای باقری موجودی اراکی و گوشت تلخ بود که از قضا مدیر هماهنگی اردو هم بود. اتوبوس فقط یک جای خالی داشت.گفتم:«اسمم جزء لیسته...»اسمم را پرسید و بعد با بی تفاوتی گفت:«اسمت نیست...»برق مرا گرفت.با هزار کیلو ذوق و شوق این همه راه را کوبیدم و آمدم.همه اش کشک...

التماس کردم.رگ خواب آقای باقری دستم نبود.چون اولا با او زیاد دمخور نبودم،ثانیا حوصله اش را نداشتم.تازه نرمش کرده بودم که دوستم اشکان و دوستانش مرا دیدند و از ماجرا با خبر شدند.نامردی نکردند و متلک پراندند.باقری رم کرد...هر چه رشته بودم پنبه شد.دوباره روز از نو،روزی از نو.دم گرم من به آهن سرد باقری کارگر        نمی افتاد.گویی آب به هاون میکوفتم.کارم شده بود یک سره التماس...امیدم به نومیدی تبدیل شده بود.تا اینکه حاج آقا هراتی که یک روحانی و عضو کمیته انضباطی و استاد دانشگاه و...کسی که این اردو را برپا کرده بود،آمد.من کنار در ورودی دانشگاه ایستاده بودم و با باقری چک و چانه میزدم.حاج آقا نگاهی به من انداخت.از شدت التماس و حرص و...جانی برایم نمانده و تمام آب بدنم خشک شده بود.به من گفت: «چه شده؟»گفتم:«حاج آقا اسمم تو لیست بوده اما خط زدن»باقری پابرهنه پرید وسط حرفم و گفت:«اسمش تو لیست اصلی نبوده حاج آقا...!»امید و جانی برایم باقی نمانده بود.گردنم طاقت نگه داشتن سرم را نداشت.از شدت ضعف کارت دانشجویی ام عین فرفره در دستم میچرخید.حاج آقا از این صحنه خنده اش گرفت و گفت:«اسمش را بنویس»آقای باقری گفت:«آخه حاج آقا جا نداریم.در ثانی با مشهد هماهنگ شده...کی ضمانت میکنه که براش اتفاقی نیفته؟...»حاج آقا گفت:«اولا طبق لیست یک جای خالی هست.ثانیا کسی که ما میخواهیم پیش او برویم،خودش هماهنگ میکند.در مورد ضمانت هم خودم ضامن او میشوم.شوق زیارت را در چشمانش نمی بینی؟...چه کار داری؟مشهد قسمت این آقاست.کس دیگر باید بطلبد،تو بخل میکنی؟»

از من تعهد گرفتند و سوار اتوبوس شدم.در جا رفتم آبخوری اتوبوس و تا جا داشتم آب خوردم.22 ساعت راه بود.چشم بر هم نگذاشتم.همه اش به این فکر میکردم که طلبیده شدن یعنی چه؟قبل از مشهد به زیارت خیام نیشابوری رفتیم.فاتحه ای خواندم.موقع رفتن این ابیات در ذهنم نقش بست:

«اسرار ازل را نه تو دانی و نه من     این حرف معما را نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو       چون پرده برافتد،نه تو مانی و نه من»

بعد از دو ساعت وارد شهر عشق شدیم.نمیدانم همسفرانم با چه دیدی به این سفر آمده بودند.اما برای من بجز زیارت،لذتی دیگر داشت.در خوابگاهی با تمام امکانات مستقر شدیم.یک نقشه کوچک از خوابگاه تا حرم به ما دادند تا گم نشویم.جایمان که معلوم شد.سر میز ناهار،زنگی به ستاره زدم.همه چیز را برایش توضیح دادم.قرار گذاشتیم که به حرم برویم.دم در حرم که رسیدیم،بعضیها را میدیدم که هنگام ورود،رو به حرم مختصر تعظیمی میکردند.ستاره هم همین کار را کرد و من هم.میان این همه خلوص زایران هیچ بودم.خدایا اینجا کجاست...؟از صحن آزادی وارد شدیم.نزدیکترین درب،درب 15 بود.هنگام ورود پیرزنی ویلچرش به پله گیر کرده بود و همراهش که دختری کم سن و سال بود،قدرت کافی نداشت.بی اختیار اجازه خواستم و کمک کردم.پیرزن دعایی در حقم کرد و آهی که بر دل داشتم.

دیگر وقت زیارت بود.ستاره رفت و من هم.در خوابگاه به ما گفته بودند که حتما باید زیارت نامه بخوانیم و...زیارت نامه ای خواندم و جلو رفتم.هرکسی برای درد و حاجتی آمده بود.من چه میگفتم؟کسانی که به ضریح چسبیده بودند،آنقدر  تنومند بودند که کنار زدنشان ممکن نبود.در دلم گفتم:«سلام آقا...خودتون میدونین که من چه جوری اومدم...این دو قدمو چی کار کنم؟»حرفم تمام نشده بود که مردی میانسال صدایم زد و گفت:«من زیارتم تموم شد...بیا...»خدایا قدرتت را شکر.جلو رفتم.من بودم و ضریح امام رضا(ع)و خدا.زمان ایستاده بود.دعا کردم و زیارت.زیارت و زیارت و باز هم زیارت. جای پدر و مادر و دوستان و جد و آبادم...

ساعتی بعد به پیشنهاد ستاره به بازار رفتیم.چند دست چادرنماز خریدم که یکی اش مال ستاره بود.انگشترهای رنگارنگ...میگفتند عقیق برای چشم زخم است و شرف الشمس که برای رزق و روزی و درّنجف که نگاه به آن ثواب هفتاد حج عمره را دارد... همه حرزدار.از هر کدام خریدم...عجم و عرب پی گمشده ای در این شهر گرد هم آمده بودند.گشتی هم در شهر زدیم.مشهد هرچه داشت،از صدقه سر امام رضا(ع)بود،وگرنه عین اراک بود.

تازه میفهمیدم که چرا ستاره،بعضی از لحظه های تنهایی اش را با هیچکس تقسیم نمیکند،حتی من.فردا ظهر که کاروان دختران راهی اراک شد.دیگر من بودم و من...و حرم.تا ساعت آخر فقط در حرم بودم.طاقت دل کندن از حرم را نداشتم.به کبوترهای حرم غبطه میخوردم.گفتند که باید به توس و طرقبه برویم.هرجوری بود،دل کندم و سوار اتوبوس شدم.توس و زیارت حکیم فردوسی:

«بسی رنج بردم در این سال سی      عجم زنده کردم بدین پارسی»

اتوبوس راهی اراک شد.اتوبوس غمگین بود.خوب به صندلی ام تکیه دادم و چشمانم را بستم.فقط دلم را میتوانم به این خوش کنم که برای یک بار هم که شده،امام رضا(ع)مرا طلبید...

پایان

امیدوارم که از این داستان خوشتون اومده باشه...در جواب دوست خوبم هستیا که گفته بودن آیا اونا با هم محرمن؟باید بگم که ما توی دنیای واقعی زندگی میکنیم.چند نفر رو میشناسین که به قول سعدی مسکری نخورده باشن و منکری نکرده باشن... اما نماز اول وقتشون ترک نمیشه.نمیخوام توجیه کنم اما خیلیها رو میشناسم که نماز نمیخونن و اعتقاد دارن که قلب پاک بسه...

در ضمن بوسه واسه من نماد عشقه و یک تابو.فقط همین.


 

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:2 عصر
 

دوستت دارم

دوستت دارم...

این را دلم میگوید

آنگاه که تو را دیدم

از پشت نگاهی پر شرم...

با چشمانی پر از فریاد...

دلم را دزدیدی.

باخنده ای جان افزا...

در پاسخ به چشمانم،

تو به من خندیدی.

لای کتابت،نوشتم از سر عشق...

همه چیزهایی بود

گلبرگی از نیلوفر عشق...

که بدانی من...

کیستم...

چیستم...

سکوت پر معنایت

معنای رضایت دارد

دانستم که من نیز

در دل کسی هستم.


 

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:1 عصر

و حالا اصل قضیه...بعد از مدتها بدقولی به عهد خودم وفا کردم و میخوام این بار شعر «تکرار»خودمو بذارم.این شعر مال شونزده سالگیمه.زمانی که توی اوج نیهلیسم و پوچگرایی به سر میبردم.صادق هدایت و فرانتس کافکا و میلان کوندرا و از این جور چیزا میخوندم.یادمه که تابستون همون سال بانو داشت کتاب «عشق سالهای وبا،اثر:گابریل گارسیا مارکز»رو میخوند و به من میگفت:«کی میگه که سگ باوفاست، من که میگم نیست، چون...»همون موقع من داشتم «مسخ،اثر:فرانتس کافکا»رو میخوندم.البته،الان که از اون حال و هوا تا حدود زیادی اومدم بیرون،اما صادق هدایت یه چیز دیگه ست. تازگیا یه کتاب ازش خوندم،به نام«هومن زندیسن»در رابطه با اصول زرتشتی و این جور چیزاست.جای همتون خالی،کلی حال داد.دیگه سرتونو درد نمی آرم.اینم شعر «تکرار» من که بدون ویرایش واستون میذارم.آخه واسم یه دنیا خاطره ست.همه اشکالاتشو قبول دارم.خوشحال میشم گوشزد کنین.

تکرار

تو از پونه و من از مار بدم می آید

من پیش تو ام،از انکار بدم می آید

همه عمر دویدم از پی او

ای دریغا،از بوسه یار بدم می آید

باغ تنهایی من چون قفس است

دریغا که من از در و دیوار بدم می آید

گلایه در زندگی چون پیچک است

از پیچک زشت بر سپیدار بدم می آید

دوست دارم ببویم گل را

فریاد بزن،از خار بدم می آید

به باغ مهربانی که رفتیم بگو

که من از هر چه تبردار بدم می آید

گوی به او که مرا ز چه می ترسانی

که من از این همه اخطار بدم می آید

می دانی که من دوست ندارم شب را

بد رنگ است و بسیار بدم می آید

دلیلش عمق سیاهی هاست

من از این همه اشرار بدم می آید

هر چه بدی بود گفتند ز ما

می گویم که من از این کار بدم می آید

مکرر شد بدی در شعر تنهایی من

راستی این بگویم که ز تکرار بدم می آید

                                                    «آبان 78»


 
<   <<   6   7   8   9      >
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
یکشنبه 04 فروردین 17
امروز:   46 بازدید
دیروز:   42  بازدید
فهرست
پیوندهای روزانه
آشنایی با من
آتشی که بر پا شد
سوما آریایی
پسرکی دیوانه که سالهاست 5 سالشه.مادرم میگه:«بچه...هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته...این همه سال پسرمی،ولی انگار که هیچ نمیشناسمت» بگذریم...8 ماهگی به دنیا اومدم،هشت ماهم نبود که راه رفتم و توی 3.5 سالگی هم خوندن و نوشتن رو میدونستم.بهره هوشی ام هم 128 هست.خوشبختانه و یا بدبختانه هیپنوتیزم هم نمیشم. بیشتر زندگیمو خوندم و بیشتر از اون نوشتم.چه داستان،چه چامه(شعر)،چه ترانه،چه ویراستاری و چه ترزبان(ترجمه)...هتا(حتی)زمان نادانی و کانایی(جهالت) و جوانی نمایشنامه نوشتم و گاه کارگردانی کردم. تنها چیزی که میتونم درباره خودم بگم اینه که دیوونه زنجیری میهن زیبایم«ایران»هستم...همین و بس...
لوگوی خودم
آتشی که بر پا شد
اوقات شرعی
حضور و غیاب
لینک دوستان
آرشیو
آرشیو
اشتراک
 
طراح قالب
www.parsiblog.com