سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آتشی که بر پا شد

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  12:40 عصر

در شمال سرزمین چین یک منطقه گنده ای وجود دارد به نام "گبی"که بدون اصلاحی شهرداری حدود 300 هزار مایل مربع مساحت دارد (گوش بساز بفروشها کر).گبی بخشی از مغولستان بود که آن موقع(مثل حالا)نه آب داشت ونه آبادانی. زمستانها طوفان بود وسیل. تابستانها رعد و برق بود  و آسمان قرنبه و از این جور چیزهای بیمزه و تکراری.این گبی تا دلتان بخواهد قلوه داشت.آن هم از نوع سنگی.و قلوه سنگ هر چه قدر زیاد باشد اساسا نمیتواند باعث وجود تمدن باشد. پس نتیجه اینکه ساکنین آنجا نمتوانستند چندان متمدن باشند(درست عینهو عربهای سوسمار خور).چنگیزخان در سرزمینی به این گندگی بدنیا آمد.معلوم است هرکس در چنین سرزمینی بزرگ شود یک چیزی مثل چنگیزخان میشود.

مغولها اقوامی بودند که سرشان را انداخته بودند توی صحرای گبی و گوسفند پرورش میدادند.اسب سواری هم میکردند.با قلوه هاشان بازی میکردند(البته با نوع سنگی اش).وقتی که از این کارها فارغ میشدند،همدیگر را میکشتند تا تفریح مبسوطی کرده باشند.چنگیز یک پدر داشت که از قضا اسم پدرش "یسوکای"بود. این یسوکای آدم خیلی زحمتکشی بود.او صبح تا شب همراه مردان قبیله اش توی بیابان میگشت دنبال قبیله های ضعیف تا آنها را بکشد و ضمن درآوردن پدر آنها،یک لقمه نان حلال سر سفره زن وبچه اش بیاورد.یک روز یسوکای با مردی به نام "تموچین"جنگید وبا شمشیر کوبید توی سر تموچین.بعد هم برای اطمینان چند قلوه سنگ گنده فرو کرد توی حلقش. تموچین هم که چاره ای نداشت مرد.همان روز یسوکای آمد خانه وملاحظه کرد که زنش زائیده...!آن چیزی که زن یسوکای زائیده بود بچه بود و از قضا آن بچه هم پسر.چی از این بهتر؟ یسوکای هرچه فکر کر که اسم پسرش را چه بگذارد نتوانست.یهو یاد تموچین افتاد و گفت که اسم پسرش را تموچین بگذارند.بی آنکه بدانند این تموچین بعدا چه آتیش پاره ای میشود.تموچین از همان بچگی چهارنعل این سو و آن سو میدوید و اگر آدمی یا چیزی گیر می آورد با تیر وکمان میزد.اینکار چنان کیفی داشت که نگو ونپرس.تموچین اغلب با پدرش به سر کار میرفت(یعنی گیرآوردن قبیله ها و درآوردن پر صاحاب بچه آنها).در یکی از همین جنگها تموچین عاشق دختر یک از همین قبیله ها شد و به پدرش گفت:"یا این دختر را برایم میگیرید یا آنقدر قلوه سنگ میخورم تا بمیرم"یسوکای هم قول داد که وقتی بزرگتر شد و خوب اسب سواری یاد گرفت ،برایش زن بگیرد.اما بدبختانه یا خوشبختانه،چند روز بعد به یسوکای سم خوراندند و او علیرغم میل باطنی اش مرد.بعد از این ماجرا که تموچین فقط 13سال داشت و طفلکی که به اندازه انگشتان دو دست و پایش آدم نکشته بود،شد رئیس قبیله.اما چه رئیسی...!؟چه کشکی...!؟همه قبیله ها دنبال او راه افتادندکه انتقام بگیرند.پدر بزن بهادر داشتن اینها را هم دارد دیگر.بالاخره یک روز که تموچین از شدت گشنگی و تشنگی زبانش نیم متر از دهانش زده بود بیرون و توی بیابان ول میگشت،توسط رئیس یکی از قبیله های عصبانی اسیر شد.او دستور داد یک چوب گنده از پشت کتفهای تموچین رد بدهند و مچهایش را به آن چوب گنده ببندند.غافل از اینکه تموچین خیلی بلاتر از این حرفها بود.تموچین همان شب چوب گنده اهدایی رئیس را به سر نگهبانان کوبید و فرار کرد.از رودخانه گذشت و از آنطرف رودخانه با آن ریخت منحوسش شکلک مبسوطی برای رئیس قبیله ای که او را دستگیر کرده بود درآورد.بعد به قبیله خودش برگشت.تعدادی(مثلا چیزی در حدود خیلی)از آنها را کشت،تا بقیه حساب کار دستشان بیاید.آنها هم این کار را به حساب نفوذ کلام و شجاعتش گذاشتند و قبول کردند که او رئیس آنها باشد و برایش زن گرفتند.هنوز مراسم پاتختی تمام نشده بود که ناگهان قبیله همسایه حمله کرد وهمه چیز برایش کوفت شد.تموچین شکست سختی خورد و گریه کنان رفت پیش عموی ناتنی اش "طغرل"و از او کمک خواست.او هم به او مقدار زیادی مغول داد.تموچین هم با آن مقدار زیادی مغول پدر صاحاب بچه آن قبیله را درآورد.به پاس خدمت بزرگ عمو طغرل،تموچین تصمیم گرفت که به او پاداش بزرگی به او بدهد.برای همین او و افرادش ریختند سر طغرل و افرادش وطی مراسم بسیار باشکوهی همه را کشتند.

تموچین در ابتدای کارش هر شهری که میگرفت،با مردم آن بد رفتاری نمیکرد.بلکه فقط برای نمونه چند نفر میکشت و به دیگران که زنده مانده بودند گفت:"چون شما خیلی ناز و مامانی بودید نکشتمتان پس بروید  همه جا بگویید که من چقدر آدم خوبی هستم"به این ترتیب آنهایی که نمردند از ترس جانشان طرفدار تموچین شدند.او توانست با همین روش ساده در مدت کوتاهی خیلی جا ها را تسخیر کند و حسابی مشهور شود و لقب چنگیزخان بگیرد.اولین کار چنگیز وضع قوانین بسیار خشکی به نام"یاسا"بود.از آنجا که مردم به قوانین خیس عادت داشتند، برایشان خیلی سخت بود.قوانین یاسا عبارت بود از قوانین بسیار خشکی که یاسا نام داشت(به ای میگویند تعریف جامع و کامل).

حالا چنگیز باید شروع به فتح سرزمینهای اطراف مغولستان میکرد.چین از همه دم دست تر و با حالتر بود.تازه کلی کونگ فو کار سوسول داشت که جان میداد برای کشتن.در آن هنگام چین یک امپراتور داشت که دست راست و چپش را بلد نبود.فقط بلد بود که به موهایش ژل و کتیرا و گریس بزند و از این جور قرتی بازیها.راستی پرنده تماشا کردن هم بلد بود.او پیکی به چنگیز و به او دستور داد: "تو باید به من خراج بدهی چون خرج روغنکاری موهایم رفته بالا"چنگیز هم گفت:"چه غلطهای اضافی،الان یک خراجی نشانت بدهم که کیف کنی"به این ترتیب چنگیز یک حمله وسیع برای چین تدارک دید.فرمانده سپاه چین وقتی دید نمیتواند جلوی مغولها را بگیرد،سم خورد و یک خورده مرد.امپراتور هم یهو غیبش زد و معلوم نشد کدام گوری رفت.

چین آن زمان(مثل حالا)سرزمین متمدن و آبادی بود.چنگیز فهمید که زندگی در چنین جایی خیلی برای او سخت است.او به سرگرمیهای شیرینی چون آدمکشی،اسب سواری و بازی با قلوه ها(قلوه سنگهای گبی)عادت داشت.بنابراین روحیه او با دیوار چین ساختن،کتاب خواندن و ورزشهای رزمی و از این جور سوسول بازیها سازگاری نداشت.چنگیز چین وچینیها را به یکی از فرماندهانش به نام"موهولی" سپرد(اسم موهولی را برای این آوردم که فکر نکنید دارم خالی می بندم ها).

چنگیز چهار پسر داشت که پس از ازدواج آنها را بدنیا آورده بود(ببخشید زائیدن این چهار پسر کار زن چنگیز بود،تازه معلوم شد که توله های چنگیز حلال زاده بودند)بگذریم...اولین پسر نامش"جوکی"بود که برخلاف اسمش اصلا اهل جوک واین حرفها نبود.از آن نامردهای روزگار هم بود.او حتی یک پسر به نام"باتو"داشت که بعدها پدر روسها در آورد.دومی اسمش"چاقاتای"بود که در هندوستان به شغل شریف امپراتوری مشغول شد.سومی اسمش"اوگتای"بود که عین پدرش اهل بزن بزن و بکش وبکش بود.به همین خاطر بعدها چنگیز او را جانشین خود معرفی کرد.چهارم اسمش"توله"(ببخشید"تولی")بود.او از بخت بد روزگار صاحب پسری شد به نام"کوبلای"که سفر"مارکوپولو"ی خودمان در زمان او انجام شد.

مغولها به صنعت کشاورزی اهمیت فراوانی میدادند ودر آن تبحر خاصی داشتند. برای همین وقتی پا به سرزمینی می گذاشتند،اول آنجا را بخوبی شخم میزدند. چنگیز تصمیم گرفت کشاورزی را در امپراتوری خوارزمشاهیان که در ایران بود رونق دهد. پس مقداری هدیه برای محمد خوارزمشاه فرستاد و گفت:"بیا باهم دوست باشیم".اما یکی از فرماندهان سپاه محمد خوارزمشاه در مرز فرستادگان چنگیز را کشت و هدایا را بالا کشید.چنگیز هم حدود 250 هزارتا از بهترین شخمزنهایش را برداشت وبعداز فرسنگها پیاده روی در حالی که محمد خوارزمشاه مشغول شمردن زنهای صیغه ای اش بود،عینهو مور وملخ ریختند توی مملکت وشروع کردند به شخمزنی شهرها.محمد خوارزمشاه هم که راهی نداشت به جزیره ای فرار کرد و همانجا تصمیم گرفت که دق کند و بمیرد.

چنگیز به خائنان توجهی ویژه داشت.او ابتدا به کسانی که دروازه شهرها را باز میکردند،غذا و لباس حسابی میداد.وقتیکه خوب پروار شدند،آنها را میکشت.بعد از فتح ایران چنگیز هوس کرد دوباره به چین حمله کند که وسط راه بسختی مریض شد.حالش بدتر میشد که بهترنمیشد.و سرانجام برای اولین بار در سن 65 سالگی به درک واصل شد.جنازه اش را فورا در خاک کردند که دیگر هوس کشورگشایی نکند.(حیف.بیچاره جوانمرگ شد)

پسران بی جنبه چنگیز علاوه بر کشاورزی علاقه وافری به صنعت گردشگری و جهانگردی داشتند.آنها بعد از پدرشان خیلی دور برداشتند و افتادند توی سرازیری کره زمین.نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند،تا روسیه و لهستان پیش رفتند. اتریش و یک سوم خاک اروپا را گرفتند(چه کم اشتها).به نزدیک اقیانوس اطلس که رسیدند،ترسیدند بیفتند توی اقیانوس.بعد بدوبدو،با هر زحمتی که بود، خودشان را رساندند به صحرای گبی.انگار به آنها اسب سواری،قبیله بازی،قلوه بازی(با توضیحات قبلی)و گوش دادن به صدای آسمان قرنبه بیشتر مزه میداد.


 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
یکشنبه 04 فروردین 17
امروز:   5 بازدید
دیروز:   42  بازدید
فهرست
پیوندهای روزانه
آشنایی با من
آتشی که بر پا شد
سوما آریایی
پسرکی دیوانه که سالهاست 5 سالشه.مادرم میگه:«بچه...هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته...این همه سال پسرمی،ولی انگار که هیچ نمیشناسمت» بگذریم...8 ماهگی به دنیا اومدم،هشت ماهم نبود که راه رفتم و توی 3.5 سالگی هم خوندن و نوشتن رو میدونستم.بهره هوشی ام هم 128 هست.خوشبختانه و یا بدبختانه هیپنوتیزم هم نمیشم. بیشتر زندگیمو خوندم و بیشتر از اون نوشتم.چه داستان،چه چامه(شعر)،چه ترانه،چه ویراستاری و چه ترزبان(ترجمه)...هتا(حتی)زمان نادانی و کانایی(جهالت) و جوانی نمایشنامه نوشتم و گاه کارگردانی کردم. تنها چیزی که میتونم درباره خودم بگم اینه که دیوونه زنجیری میهن زیبایم«ایران»هستم...همین و بس...
لوگوی خودم
آتشی که بر پا شد
اوقات شرعی
حضور و غیاب
لینک دوستان
آرشیو
آرشیو
اشتراک
 
طراح قالب
www.parsiblog.com