سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آتشی که بر پا شد

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:23 عصر

سلام...وبلاگ دارین؟(اگه ندارین چیزی از دست ندادین)چند وقته که تو وبلاگتون مینویسین؟1 ماه...3 ماه...1 سال و یا بیشتر؟حتما با این جمله توی بخش نظراتتون برخوردین:«سلام...وبلاگ قشنگی داری.به منم سر بزن»این یعنی یه خط از نوشته هاتم نخوندم.یعنی از فحش هم بدتر.یعنی تف کرده توی صورت کسی که واسش نظر داده.حالم به هم میخوره وقتی همچین نظراتی رو میخونم.فرقی نداره وبلاگ خودم باشه یا نه...من خودم هیچ وقت اینطور نبودم.مگه این وبلاگ چیه که همه دوست دارن نشون بدن که وبلاگشون پرخواننده است؟نه درآمدی و نه افتخاری...هیچی...هر روز کلی وبلاگ فارسی ساخته میشه.شما چند نوع از اونا رو دیدین؟یکی فقط یه وبلاگ درست کرده و ماههاست سفیده و بهش دست نزده...یکی دوست دخترش، جواب رد به سینه اش زده،یه وبلاگ به اسم«نفرین»درست کرده دعا به جون دوست دختر سابقش میکنه...یکی که فقط لینکستان درست کرده هیچی از خودش نداره،از سایتهای پدردار و بی پدر مادر،لینک میکنه به وبلاگ خودش.با لینکایی از این دست: «زن چهارم مهدوی کیا به دادگاه شکایت کرد،آلبوم صد و یکم حامد هاکان،عکسای خفنی از مهناز افشار و بریتنی و پاریس هیلتون...»

یه عده که عده شون واقعا کمه،وبلاگ تخصصی دارن.شعر و داستان و مباحث تخصصی خودشونو مینویسن...و یه عده ای مثل من که فکر میکنن باید بنویسن. چیزای بدی نمینویسن،ولی چندان خوبم نیست.فکرش رو بکنین...کلی زحمت کشیدی و یه متن(اعم از شعر و داستان و...)با همه احساست نوشتی.از بقیه نظر میخوای.طبیعیه که هرکس مختاره که نظر بده یا نده.ولی اونی که نظر میده،به نکته قابل تاملی رسیده که میخواد صاحب اثر رو باخبر کنه و بنویسه:«خوب بود...»یعنی من نوشته تو نخوندم.یعنی اون نوشته هیچ نکته قابل اشاره ای نداشت؟اما چشمه همیشه جریان داره و از دل زمین میجوشه.تا ببینیم خدا چی میخواد...


تا حالا برنامه کوله پشتی رو دیدین؟...من از این برنامه اصلا خوشم نمیاد.با اون مجری منحصر به فردش که فکر میکنه خیلی بامزه است.آقای فرزاد حسنی،ترانه سرایی هم میکنه(معروفترینش ترانه«آدم فروش»ستاره مسخ شده ایرونی،شادمهره).به مناسبت روز زن توی این برنامه از خانمی که گویا امریکایی بودن و با یه ایرانی ازدواج کردن و به ایران آمدن،دعوت شده بود.مجری برای اولین بار جلوی میهمان کله معلق نمیزد و سعی میکرد که کنفش نکنه.تا حدودی عین یه بچه  آدم نشسته بود و مجریگریشو میکرد.چقدر به اون خانوم غبطه خوردم.هر دو مسلمانیم.من شناسنامه ای و او واقعی.به من یاد دادن که وقت نماز صورت و آرنجی خیس کنم.ماه رمضون عوض دو وعده،هفت وعده غذا بخورم.همه سال رو گناه کنم به امید محرم که بخشوده بشم.شبای احیا رو دوست داشته باشم واسه غذای نذری.نیمه شعبونم دوست دارم واسه اینکه خیابونا چراغونی میشن و شهر قشنگ میشه.پس خدا،کجای زندگی من مسلمونه؟اون زن نهج البلاغه رو نکته به نکته خوند و نکاتی که خوشش اومد رو با ماژیک روشن جداش کرد.آخر سر هم فهمید همه نهج البلاغه رو ماژیکی کرده.اما من چی؟دلم واسه خودم تنگ شده...دین و اسلام واسه همه شده یه نقاب.همه شناسنامه ای مسلمونیم.نمیدونم چرا؟قرآن رو فقط واسه این میخوایم که چشم روشنی اول هر زندگی مشترکی باشه...قرآن رو فقط واسه این میخوایم که مسافرمون رو از زیرش رد بدیم که به سلامت به مقصدش برسه...اما قرآن رو فقط واسه این نمیخوایم که ازش چیزی یاد بگیریم.بهونه میاریم:«عربیه...سخته»و یا:«من ایرانیم،مزخرفات عربی نمیخونم...»کاش خدا رو بخاطر خدا بودنش پرستش کنیم.من فقط اینو فهمیدم...


دو سه سالیه که من واسه مادرم روز زن هدیه میگیرم.پشت هدیه ها رو هم خودم مینویسم.وقتی قراره پشت هدیه کسی رو بنویسم،مطمئنا نوشته خودمه،از جایی کش نمیرم.اینا نوشته های روزهای  مادر قبله:

«آن قدر مهربان هستی که بگویم:«دوستت دارم»

به مهربانی عطر گل یاس و رایحه گل محمدی.

درباره ات سخن گفتن احتیاج به فکر نیست...

چه منظوم...و چه منثور...

در مدح تو بر زبان جاریست...

تو همان فرشته ای هستی که عالمی را زیر پایت نهاده اند.

پس به احترام مقامت،هدیه ای ناقابل را بپذیر...

                      قابل ندارد...

                                            مادر...»


«بهشت یعنی،گلستانی به وسعت بینهایت،پر از گلهایی که از رنگ و بوی خدا سرشارند...

                   بهشت یعنی،چشمان زیبای مادر...

بهشت یعنی،مکانی که در آن،اندوه،حسد،کینه و گلایه نیست...

                    بهشت یعنی،آغوش گرم مادر...

بهشت یعنی،مکانی که در آن عشق است و امنیت خاطر و نگاهی پر از مهر...

                      بهشت یعنی،وجود مهربان مادر...

مادر مهربانم...

                     ای بهتر از جانم...

                                                  روزت مبارک...»


 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
یکشنبه 04 فروردین 17
امروز:   30 بازدید
دیروز:   42  بازدید
فهرست
پیوندهای روزانه
آشنایی با من
آتشی که بر پا شد
سوما آریایی
پسرکی دیوانه که سالهاست 5 سالشه.مادرم میگه:«بچه...هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته...این همه سال پسرمی،ولی انگار که هیچ نمیشناسمت» بگذریم...8 ماهگی به دنیا اومدم،هشت ماهم نبود که راه رفتم و توی 3.5 سالگی هم خوندن و نوشتن رو میدونستم.بهره هوشی ام هم 128 هست.خوشبختانه و یا بدبختانه هیپنوتیزم هم نمیشم. بیشتر زندگیمو خوندم و بیشتر از اون نوشتم.چه داستان،چه چامه(شعر)،چه ترانه،چه ویراستاری و چه ترزبان(ترجمه)...هتا(حتی)زمان نادانی و کانایی(جهالت) و جوانی نمایشنامه نوشتم و گاه کارگردانی کردم. تنها چیزی که میتونم درباره خودم بگم اینه که دیوونه زنجیری میهن زیبایم«ایران»هستم...همین و بس...
لوگوی خودم
آتشی که بر پا شد
اوقات شرعی
حضور و غیاب
لینک دوستان
آرشیو
آرشیو
اشتراک
 
طراح قالب
www.parsiblog.com