نوشته شده توسط: سوما آریایی
در اتاق کارم،روی صندلی نشسته ام.اتاق تاریک است.خودم را هم نمی بینم.سکوت محض حکم فرماست.سکوتی که با فریادهایش افکار از هم گسیخته ام را بیشتر از هم میگسلد.چه دردیست،این تنهایی...«...من عاشقم».مگر نه اینکه آتش و شعر و عشق سه گانه ای هستند که پنهان نمی مانند.پس من چرا ناشناسم؟در ذهنم فریاد میکشم:«یکی مرا بشناسد...من عاشقم...عاشقی بی معشوق...».
جهان با این فراخی اش ثانیه هایی چند از نظرم میگذرد.آدمیان یا بنده آز و جاه و پول و شهوتند و یا بنده عشق.من این میان کجایم؟خدایا...!برای عاشقی چون من،کو معشوقه ای.مردم از بس عشق به هیچ ابراز کردم،بوسه بر باد زدم و سایه در آغوش کشیدم.عاقبت این قلب بیچاره من چه خواهد شد؟
بی عشقی...چیزی که با آن بیگانه ام.اما همه مرا بی عشق می پندارند.به سخره میگیرند و می پرسند:«عاشق که هستی دیوانه؟...مگر میتوان عاشق هیچ بود؟»با لبخندی تلخ،در جواب،آرام میگویم:«من عاشق هیچکس نیستم...»اما در دلم فریاد میکشم:«چقدر دوستش دارم...»هیچ من،همه چیز من است.هیچ من باد صباست. دیر می آید و جایی در دوردست،جایی که چشم من نمی بیند،آرام میگیرد.گهگاهی به خلوت من سرکی میکشد.با نگاههای خیره اش دلم را میلرزاند.حرفهای دلم را میگوید.اما تا میخواهم لب به سخن بگشایم،میرود.رسیدن به باد صبای من ممکن نیست.
دل،خوش به این دارم که او همیشه در خلوت من هست و به حرفهای من گوش فرا میدهد.دست نوازش او بر سرم،التیام دردهای روحم است.دستم را جلو میبرم تا گرمی دستانش را احساس کنم،اما خیال چیزی نیست که لمس شود.هر لحظه عطشم برای دیدارش بیشتر میشود.برای آن پوپک دانای من،برای آن پری دریایی من...
واژگان بیانگر احساسات من نیستند.احساس نسبت به کسی که همیشه در آرزویش بودم.اینکه مال من باشد.چیزی که ممکن نیست.آه...تقدیر...منم و هزاران آرزوی محال...و یک آرزوی غیر ممکن تر...چیزی که از گفتنش میترسم:
«ای کاش خودش بودم»