سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آتشی که بر پا شد

نوشته شده توسط:   سوما آریایی  

سه شنبه 85 اسفند 15  1:9 عصر

منتظرش بودم...پس از مدتها انتظار آمد.دیدارمان کوتاه بود،اما چنان تاثیری بر من گذاشت که تا پایان عمر،همراهم است.رو در روی هم،از همه چیز گفتیم.آن شهروند پاک نهاد کاینات میگفت و من میشنیدم...از عشقی پاک،از آرزویی بربادرفته و از امیدی که در دلم کاشت و...تقدیر چیزی است که به آن اعتقاد دارم.تحمل رنج را برایم آسان میکند.او...او...او...فقط اوست که با همه دلم با او سخن میگویم.شاید اگر نبود،تنهاترین تنها بودم.به قول استاد شریعتی:«اگر تنهاترین تنها شوم،باز هم خدا هست».اما من که شریعتی نیستم.دل کوچک من طاقت این محنتهای بزرگ و پی در پی را ندارد.کجاست راه گریزی...؟

صدایش آرامم میکند.چشم در چشم این دلخسته از دورنگیهای مردمان بی مهر، میگوید:«چاره،گریز از مشکلات نیست.فراموش کردن هم دردی دوا نمیکند که باز، ناخودآگاه به سراغت خواهند آمد.چاره،درک و قبولاندن مشکلات به خود است،تا در فرصتی مناسب،چاره ای درست برایش بیاندیشی...».پر است از انرژیهای مثبت. دستم را میگیرد.دستان همیشه سردم،با گرمای دستان پرامیدش،جانی دوباره میگیرند.مرا غرق امید میکند.این بار جنس حرفهایش،جنس دیگریست.دلم را میلرزاند...

بهار است و موسم دل سپردن به دامان طبیعت.به میعادگاه کودکی میرویم.گرچه میعادگاه کودکی به جبر زمانه تنها شده،اما بهار آن را به رنگهای بهاریش آراسته. مویی می افشاند و میخواهد که عکس بگیرد.می پایم که غریبه ای،نامحرمی نبیندش.لای گلهای سرخابی آرام می ایستد.دوست دارد که مناظر پس زمینه عکس، گویای زیباییهای بهار باشد،اما برای من،وجود او بهار را زیبا میکند.بهار با او بهار است. گلی سرخابی رنگ میچیند که به موهایش بزند.اما آن گل،لای موهای تیره اش گم میشود.گلی زرد چیدم و پیشنهاد دادم که این گل بیشتر به چشم می آید.قبول کرد... وانمود میکردم که دوربین را تنظیم میکنم.گویی فرشته ای هبوط کرده است.دوست داشتم،دوربین،به جای 24 قطعه فیلم،24000تا داشت.وقتی او را میبینم،صدایش را میشنوم...به خدا نزدیکترم.احساس میکنم که در کنار او پاکترم.با او زمان به سان پلکی بر هم نهادن،میگذرد.آماده رفتن میشویم.در راه،دست در دستان یکدیگر،از سهراب میخواند:«من مسلمانم...قبله ام یک گل سرخ...»

...حال وقت وداع است و رفتن.وداع جسم با جسم.میدانم که او همیشه در قلب من است.هدیه ای زیبا و مثل خودش بی آلایش،به من میدهد.من نیز جمله پایانی نوشته اش را که پشت هدیه اش نوشته،در دل،رو به او میگویم:«با عشق و نور و شادی... بیشتر باش و کمتر نباش...»


 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
یکشنبه 04 فروردین 17
امروز:   28 بازدید
دیروز:   42  بازدید
فهرست
پیوندهای روزانه
آشنایی با من
آتشی که بر پا شد
سوما آریایی
پسرکی دیوانه که سالهاست 5 سالشه.مادرم میگه:«بچه...هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته...این همه سال پسرمی،ولی انگار که هیچ نمیشناسمت» بگذریم...8 ماهگی به دنیا اومدم،هشت ماهم نبود که راه رفتم و توی 3.5 سالگی هم خوندن و نوشتن رو میدونستم.بهره هوشی ام هم 128 هست.خوشبختانه و یا بدبختانه هیپنوتیزم هم نمیشم. بیشتر زندگیمو خوندم و بیشتر از اون نوشتم.چه داستان،چه چامه(شعر)،چه ترانه،چه ویراستاری و چه ترزبان(ترجمه)...هتا(حتی)زمان نادانی و کانایی(جهالت) و جوانی نمایشنامه نوشتم و گاه کارگردانی کردم. تنها چیزی که میتونم درباره خودم بگم اینه که دیوونه زنجیری میهن زیبایم«ایران»هستم...همین و بس...
لوگوی خودم
آتشی که بر پا شد
اوقات شرعی
حضور و غیاب
لینک دوستان
آرشیو
آرشیو
اشتراک
 
طراح قالب
www.parsiblog.com