نوشته شده توسط: سوما آریایی
لحظه دیدار
لحظه دیدار نزدیک است.وشاید هم نیست.اما بدون شک اتفاق خواهد افتاد.
شیرمردی با عمر نوح(ع)٬با پیرهن ابراهیم(ع)٬با عصای موسی(ع)٬دستان عیسی(ع)٬چهره ماه محمد(ص)٬قلب پاک مادرش زهرا(س)٬با علم و رشادت وذوالفقار علی(ع)٬ صبر و شکیبایی حسن(ع)و مظلومیت و ذوالجناح حسین(ع) خواهد آمد.
وچه زیباست برای ما که ایرانی هستیم....آخر خون ایرانی در رگهای او جاری است. مادر جدش ٬زین العابدین٬همسر حسین(ع)٬ پادشاه جوانان اهل بهشت است....
فقط خدا میداند کی می آید.اگر بیاید تنها نیست.همان مسیح که به خطا گفتند به صلیب کشیده شد٬در کنار اوست و خضرنبی(ع)و ۳۱۳یار عاشق...
لحظه دیدار من کجا هستم؟
اگر هستم چه میکنم؟
آیا او را میبینم؟
لحظه دیدار چه لحظه با شکوهی است.برای آن لحظه دل توی دلم نیست.کاش آن لحظه را ببینم.
آه...اگر لحظه دیدار بامن لب به سخن بگشاید٬چه خواهد گفت؟
تپش...
...تپش...
...تپش...
فکرش دلم را می لرزاند.آخر غرق گناهم.آیا لیاقت لحظه دیدار را دارم؟نمی دانم...
اما شنیده ام٬آنان که عشق او وخاندانش را در دل دارند٬زیر سایه مهر او و صد البته پروردگارش قرار دارند.
یعنی من هم؟...
خدایا...وقتی به لحظه دیدار می اندیشم تازه معنی شیرین امید و رهایی را درک میکنم.
صبح جمعه است.نگاهی به پنجره میکنم.حرم علی ابن موسی الرضا(ع) از دور پیداست.خورشید از فکر حضور او از شرم سرخ شده است.
ومن رو به آینه ای که در اتاقم است میکنم٬برق امید در چشمانم موج می زند و دعایی بر لبم.
لحظه دیدار نزدیک است...
لحظه دیدار نزدیک است...
لحظه دیدار نزدیک است...
تقدیم به او که می آید
«برداشت آزادی از شعر لحظه دیدار مهدی اخوان ثالث.نوشته شده در مشهد،روبروی حرم امام رضا(ع)»